تبليغاتX
آسمان آبی


آسمان آبی

شبهای بارانی

 

سر خود را مزن اینگونه به سنگ

دل دیوانه ی تنها، دل تنگ

منشین در پس این بهت گران

مدران جامه ی جان را مدران

مکن ای خسته درین بغض درنگ

دل دیوانه ی تنها دل تنگ...

پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است

قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است

دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین

سینه را ساختی از عشقش سرشارترین

آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین

چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین...

نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند

نه همین در غمت اینگونه نشاند

با تو چون دشمن دارد سر جنگ

دل دیوانه ی تنها دل تنگ...

ناله از درد مکن

آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن

با غمش باز بمان

سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان

راه عشق است که همواره شود از خون رنگ

دل دیوانه ی تنها دل تنگ...

 

نوشته شده در سه شنبه 1389/12/10ساعت 1:57 PM توسط فرشته| |

 


I dreamed I had an interview with God

خواب ديدم با خدا گفتگویی داشتم

God asked

خدا گفت:

So you would like to interview me

پس می خواهی با من گفتگو کنی؟

I said, if you have the time

گفتم اگر وقت داشته باشيد

God smiled

خدا لبخند زد!

My time is eternity

وقت من ابدی است

What questions do you have in mind for me?

چه سوالاتی در ذهن داری که مي خواهی از من بپرسی ؟

What surprises you most about human kind?

چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟

God answered

خدا پاسخ داد:

That they get bored with child hood

اين که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند

They rush to grow up and then

عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد

Long to be children again

حسرت دوران کودکی را می خورند

That they lose their health to make money

اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند

And then

و بعد

Lose their money to restore their health

پولشان را خرج حفظ سلامتی مي کنند

That by thinking anxiously about the future

اينکه با نگرانی نسبت به آينده

They forget the present

زمان حال را فراموش می کنند

Such that they live in nether the present

آنچنان که ديگر نه در حال زندگی می کنند

And not the future

نه در آينده

That they live as if they will never die

اين که چنان زندگی می کنند که گويی، نخواهند مرد

And die as if they had never lived

و آنچنان می ميرند که گويی هرگز نبوده اند

God’s hand took mine and

خداوند دستهای مرا در دست گرفت

We were silent for a while

و مدتی هر دو ساکت مانديم

And then I asked

بعد پرسيدم

As the creator of people

به عنوان خالق انسانها

What are some of life lessons you want them to learn?

می خواهيد آنها چه درسهايی از زندگی ياد بگيرند ؟

God replied with a smile

خداوند با لبخند پاسخ داد:

To learn they can not make any one love them

ياد بگيرند که نمی توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد

But they can do is let themselves be loved

اما می توان محبوب ديگران شد

To learn that it is not good to compare themselves to others

ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند

To learn that a rich person is not one who has the most

ياد بگيرند که ثروتمند کسی نيست که دارايی بيشتری دارد

But is one who needs the least

بلکه کسی است که نياز کمتری دارد

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love

ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه می توانيم زخمی عميق در دل کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم

And it takes many years to heal them

ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد

To learn to forgive by practicing for givens

با بخشيدن بخشش ياد بگيرند

To learn that there are persons who love them dearly

ياد بگيرند کسانی هستند که آنها را عميقا دوست دارند

But simply do not know how to express or show their feelings

اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند

To learn that two people can look at the same thing

ياد بگيرند که می شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند

And see it differently

اما آن را متفاوت ببينند

To learn that it is not always enough that they are forgiven by others

ياد بگيرند که هميشه کافی نيست ديگران آنها را ببخشند

They must forgive themselves

بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند

And to learn that I am here

و ياد بگيرند که من اينجا هستم

ALWAYS

...هميشه...

 

نوشته شده در جمعه 1389/05/22ساعت 7:41 PM توسط فرشته| |

 

سایه ای از لب رود
رفت و خندید به آب
سنگ کوچک لغزید
ماهی کوچک دل رفت به خواب
باز خورشید در آیینه صبح
گونه خیس زمین را بوسید
بغض آیینه شکست
اشک دلتنگی آب
جامه سبز طراوت را شست
گل تنهایی باغ
لحظه ها را بویید
زیر لب زمزمه کرد
همه جا ساکت شد
آسمان و گل و آیینه و باغ
غیر از آن نغمه خاموش
نشنیدند جواب...

 (برگرفته از سایت شعر نو)

نوشته شده در پنجشنبه 1389/04/17ساعت 9:24 PM توسط فرشته| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ