آسمان آبی
شبهای بارانی
سر خود را مزن اینگونه به سنگ دل دیوانه ی تنها، دل تنگ منشین در پس این بهت گران مدران جامه ی جان را مدران مکن ای خسته درین بغض درنگ دل دیوانه ی تنها دل تنگ... پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین سینه را ساختی از عشقش سرشارترین آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین... نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند نه همین در غمت اینگونه نشاند با تو چون دشمن دارد سر جنگ دل دیوانه ی تنها دل تنگ... ناله از درد مکن آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن با غمش باز بمان سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان راه عشق است که همواره شود از خون رنگ دل دیوانه ی تنها دل تنگ... خواب ديدم با خدا گفتگویی داشتم God asked خدا گفت: So you would like to interview me پس می خواهی با من گفتگو کنی؟ I said, if you have the time گفتم اگر وقت داشته باشيد God smiled خدا لبخند زد! My time is eternity وقت من ابدی است What questions do you have in mind for me? چه سوالاتی در ذهن داری که مي خواهی از من بپرسی ؟ What surprises you most about human kind? چه چيز بيش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟ God answered خدا پاسخ داد: That they get bored with child hood اين که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند They rush to grow up and then عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد Long to be children again حسرت دوران کودکی را می خورند That they lose their health to make money اينکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول می کنند And then و بعد Lose their money to restore their health پولشان را خرج حفظ سلامتی مي کنند That by thinking anxiously about the future اينکه با نگرانی نسبت به آينده They forget the present زمان حال را فراموش می کنند Such that they live in nether the present آنچنان که ديگر نه در حال زندگی می کنند And not the future نه در آينده That they live as if they will never die اين که چنان زندگی می کنند که گويی، نخواهند مرد And die as if they had never lived و آنچنان می ميرند که گويی هرگز نبوده اند God’s hand took mine and خداوند دستهای مرا در دست گرفت We were silent for a while و مدتی هر دو ساکت مانديم And then I asked بعد پرسيدم As the creator of people به عنوان خالق انسانها What are some of life lessons you want them to learn? می خواهيد آنها چه درسهايی از زندگی ياد بگيرند ؟ God replied with a smile خداوند با لبخند پاسخ داد: To learn they can not make any one love them ياد بگيرند که نمی توان ديگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد But they can do is let themselves be loved اما می توان محبوب ديگران شد To learn that it is not good to compare themselves to others ياد بگيرند که خوب نيست خود را با ديگران مقايسه کنند To learn that a rich person is not one who has the most ياد بگيرند که ثروتمند کسی نيست که دارايی بيشتری دارد But is one who needs the least بلکه کسی است که نياز کمتری دارد To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love ياد بگيرند که ظرف چند ثانيه می توانيم زخمی عميق در دل کساني که دوستشان داريم ايجاد کنيم And it takes many years to heal them ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التيام يابد To learn to forgive by practicing for givens با بخشيدن بخشش ياد بگيرند To learn that there are persons who love them dearly ياد بگيرند کسانی هستند که آنها را عميقا دوست دارند But simply do not know how to express or show their feelings اما بلد نيستند احساسشان را ابراز کنند يا نشان دهند To learn that two people can look at the same thing ياد بگيرند که می شود دو نفر به يک موضوع واحد نگاه کنند And see it differently اما آن را متفاوت ببينند To learn that it is not always enough that they are forgiven by others ياد بگيرند که هميشه کافی نيست ديگران آنها را ببخشند They must forgive themselves بلکه خودشان هم بايد خود را ببخشند And to learn that I am here و ياد بگيرند که من اينجا هستم ALWAYS ...هميشه... سایه ای از لب رود (برگرفته از سایت شعر نو)
I dreamed I had an interview with God
رفت و خندید به آب
سنگ کوچک لغزید
ماهی کوچک دل رفت به خواب
باز خورشید در آیینه صبح
گونه خیس زمین را بوسید
بغض آیینه شکست
اشک دلتنگی آب
جامه سبز طراوت را شست
گل تنهایی باغ
لحظه ها را بویید
زیر لب زمزمه کرد
همه جا ساکت شد
آسمان و گل و آیینه و باغ
غیر از آن نغمه خاموش
نشنیدند جواب...
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









